تبليغاتX
•.¸¸.•*´ما یه مشت سمپادییم•.¸¸.•*´
•.¸¸.•*´ما یه مشت سمپادییم•.¸¸.•*´



از طرف یه دوست جدید

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب(که هیچ کدوم بنده رو نمی شناسین)اومدم به طور ناگهانی آپ کنم

اگه تونستین منو پیدا کنین همتونو دسته جمعی می برم بستنی کوفت کنین(با طعم پیاز جعفری)

البته لازم به ذکره اینجانب مذکر می باشم  اسم هم مهم نیس شما فکر کنین بایرام یا غضنفر یه چیزی تو همین مایه ها...

ببخشید شما ۴تا نویسنده اگه اجازه بدین بنده هم تو این وب ملوس شریک بشم ممنون جیگرای من

البته سوءتفاهم نشه من اصلا قصد مزاحمت ندارم و همه ی شما رو خواهر خودم می دونم شما می تونین بهم بگین"داش بایرام"

بماند که چطوری چپیدم این تو

آهان یه تذکر ایمنی هم بدم لطفا پس وبتونم عوض نکنین چون دوباره پیداش می کنم ممنون

خدانگهدار عزیزان

 

پ.ن : سلام بر شما دوسته عزیر که مذکری .ورود شمارا به وبلاگمان تبریک میگویم . من فرگلم یکی از نویسنده های این وب . خیلی خوشالم که یکی همیجوری یهویی بدون اطلاع قبلی وارد این وبلاگ شده و میخواد نویسنده بشه. خیلی برام جالبه هیجان داره وقتی آپتو دیدم انقد خندیدم که نگووووووووووووو . آخه خیلی باحال شده . خیالت راحت باشه وبو نمیبندیم شما بفرما آپ بده

منتظر آپهای شما جنابه جنتلمن هسته ایم .

سه شنبه دوم تیر 1388 توسط ما سه نفر+1 |

شورای امنیتی سیاسی مدرسه؟؟ !!

یک دو سه امتحان می کنیم . اهوووم صدا میاد ؟ نه خش داره انگاااا خوووووووف بسم ا.. الرحمن الرحیم من یکی از بکس همینجا خواستارم آپی دهم که در حد ترکیدن موشک و شش ضرب و نمدونم که از اینا .این آپ متعلق به ما یه مشت سمپادی بوده و هر گونه کیپی برداری زد و خورد و کشت و کشتار و در نهایت جنگ جهانی سوم را در پیش رو خواهد داشت پس لیطفا آگاه باشید چون هر کسی که با این بکس در افتد دیگر وجودی نخواهد داشت که با دیگران در افتد .

اصن اینا لازم نبود  همین جو به عنوانه میقدمه پروندم یا میتونین به عنوان پیش غذا در نظر بیگیرینش .

خوندن این داشتان برای بچه کوشولو موشولو های زیر ۲ سال توصیه نمی شود (بد آموزی داره)

روزی از روز های همین روزهای روز های ماه ماهی از ماه های سال بود که یه اکیپ دانش آموز ضد حال خورده و در حد تیم ملی قصد انتقام دار وارد مدرسه می شن پا بر روی سالن که می گذارند بر روی آینه ی روبه روی خویشتنشان اعلامیه ای را مشاهده می نمایند نوشته ی روی آن به شرح ذیل باشیده می باشد :

دانش آموزان گرامی هر کس در روز های ۲۷/۱۲/۸۷ و ۲۸/۱۲/۸۷ غایب باشد ۲ نمره از نمره انضباط وی کسر خواهد شد .

حالا اینا یه فحش زیر لبی می دن و رد میشن . دو نفر از این اراذل که یکیشم من باشم روی آینه ی طبقه دوم یه اعلامیه دیه میبینن که به دلشون میچسبه حالا به دیالوگ های ماها گوش فرادهید :

من : هه هه این چه باحاااااااااااااااااله

اونیکی : هو هو ایولا

من : انگا کار پیشیاس . میگم چطوله ماهم تقالید بر وزن تفاعیل فرموده و از اینا یه چند تایی بنویسیم؟

اونیکی : آره راس میگی بنویسیم همه جا پخش کنیم whistling

بلههههههههههههههههههه اینجوریا بود که دست به انجام یک کار شوم کردیم کاری که مدیر را تا نوکه انگشتانه پایش سوووووووووووووزاندش

ان دو نفر میشن آتیش بیار و میرن کلااااااااااااااااااااس و همه بکس و اغفال بر وزن افعال میکنن و میشینن به انجام عملیات . رو تخته متن مورد نظر و نوشتیده و همه را به رونویسی از آن مجبور کردند هر کی با خط خودش و با خودکار و ماژیک و مداد و هر چی که به دستش میومد متن و نوشت و بعد همه کاغذا جمع گردید و عملیات پخش آغاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز شد :

پیشته تو مال اونورو بچسبووون . هی تو فلانی اینارو بگیر ببر اونور سالن .الوووووووو دادا بیا اینجا تو هم مال اینجا رو . اااااا (با کسره بخونینش ) اینو چرا پایین زدی ببرش بالا تر . و این حرفاااااااا تا اینکه به یه چشم به هم زدن دیوارای سالن طبقه ما شد پر از همین اعلامیه هااااااااااااا حالاااااا یه چند تایی مونده رو دستمون چیکا کنیم چکا نکنیم بریم طبقه پایینم کرم بریزیم .(توجه : زنگ ورزش بود به معلم ورزشم سفارشیدیم لومون نده) 

حالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عقده ها در دل و قلب ها تالاپ تولوپ (تکرار کنین همه باااااااااااهم :تالاپ تولوووپ )  

زمان : حدودای یه ساعتی

مکان : دو قدمیه سمت راست دفتر البته روبه روش .

یکی : هی میگم بیاین بچسبونیمش همین جا پایین این اعلامیه هه که خودشون چسبوندن تکذیب شه

همه باهم : ایوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول

یکی ریسک می کنه و به سرعت باد میره جلو یه حرکت تکنیکی میاد میچسبونه رو آینه

حالا همه سوت زنان میرن حیاط آخه یه ماموریت خیلی سخت و جانکن را گذرانده شدن . همین دیه داشتیم تو حیاط پرسه میزدیم و سر به سر کارگرا می ذاشیم (بذارین اینم توصیف کینم : کارگرا تو زیرزمین بودن داشتن کار میکردن رفتم یه مشت سنگ از تو همون مکان بازی و اینا برداشم شخصا و از راه پله ها ریختم تو زیر زمین بعددددددددد داد و بیداد که رییییییییییییییییزش ریزش فرار کنین )حالا ادامه ماجرا: که ییهویی خبر رسید بچه ها از اداره اومدن مدرسه الان آبرو مدیرینا میره دقیقا پشت سر اون یکی دیگه اومد گف بچه ها فهمیدن فهمیدن خانوم ناظم داره رو اعلامیه های خودشون مهر مدرسه میزنه مال مارم برداشت Beggingپشت سر اون چند تا دیگه اومدن که : مستر داره همه اعلامیه های مارو از تو سالن جمع آوری میکنه . اکه هی نشدکه hysteric.gif حالا بیخیل همگی داشیم علاف میچرخیدیم و اینا که ییهو یکی دیگه اومد گف بچه ها مدیر داره میگه برین پژوهش کنین عاملین این ماجرا رو پیدا کنین . رفته بودیم دبلیو سی که یهویی خبر میرسه یکی از اراذل احضار شده دهه یه چند مین غافل میشی از روزگار چه اتفاقا که نمیوفته همو جا نشسیم به امید بازگشت دوست گرامی هممونم داشیم هدا رو آماده میکردیم که آره دیگه قراره ماهارم یکی یکی سفارشی بکشن دفتر

اومد بیرون با یه تکون دست :بریم حیاط پشتی رسید زد زیر خنده :

یه فیلمی واسشون اومدم که محسوسم نشدن . خانوم مدیر گف کی کرده ؟ (یه حالت معصومی به خودش گرفت ) : خانوم ما نمدونیم . و بعدش بمون گفتن برین تحقیق کنین ببینین کیا اینکارو کردن .بعدشم گف اگه کسی که این کارو کرده بیاد و خودش اعتراف کنه کاریش نداریم می بخشیمش یه تعهد میده و میره اما اگه نگین کیه از انضباط همه کلاستون ۲ نمره (به عنوان اشانتیون)کم میکنیم حالا خود دانین. مدیرم فحوووووووووووووش مختلف داده بمونو این حرفا ا ا ا ا ا ا ا ا . بعدش حالا اومدیم بریم بالا . با احتیاط کامل از جلو دفتر گذر کردیم و رسیدیم دیدیدم بیی یه اعلامیه از همونای ما رو آینس اینو کی چسبونده ؟ ماجرا کارآگاهی شد یکی دیگه دست مارو از پشت بسته بود برداشتیم بردیم دفتر و گفتیم خانوم اینو زدن سالن و بعدش دیه همین دیگه اینجوریا شد .

و اماااااااااااااااااااااااااااااااااا محتوای اعلامیه ی ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا:

با سلام وتبریک سال جدید و عید باستانی ایرانیان اعلام میداریم که کسانی که در مورخه ۲۸/۱۲/۸۷غایب نبوده و در مدرسه حضور پیدا کند ناچارا از نمره انضباط وی ۲ نمره کسر خواهد شد

شورای امنیتی سیاسی مدرسه

بلی همین دیگه این مدیر ما که چشاش عینه ارزق شامی (برگرفته از کتاب ادبیات)میمونه از مرتفع ترین سلول عصبی مغزش گرفته تا نوکه ناخنای پاش شووووووووووووووووووووووووووووخت

راسی سال سال سال ساااااااااااااااااااااااااله نو مفااااااااااااااااااااااااااااااااااالک ایشالا به پای هم پیر شین صد سال به این سالا و این حرفا که عید میگن

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط ما سه نفر+1 |

"به نام خدا"

سیلاممی خواستم یه موضوع برا نوشتن پیدا کنم که یهو گفتم هوشت...هوشت...هوشت...(تکه کلام منه!)چرا زنگ خانوم مارپلو ننویسیم؟!نشسته بودی تو کلاسو مثل...درس می خوندیم(دیدین فکر همتون خرابه می خواستم بگم مثل دخترای خوب!)یه یهو زنگ ها برای که به به صدا در می آیند؟!در کلاس زده شد و ما گفتیم کیه کیه در میزنه درو...که صدای ناظم خوبمون اومد که منم!منم ناظمتون!آره خلاصه بعد از اقدام سریع السیر ما در هد زنی به خودمون(کار خدا رو ببین از ترس ناظما تو کلاس هم هد می زنیم!در ضمن ایهامم داشت)اومد تو گفت فلانی بیا دفتر!بعد از افتر 10منیت!شاگرد نگون بخت با قیافه ای متحیر و مدهوش و کریان میاد تو و به یکی دیگه میگه:هی فلانی ناظم با تو کار داره و این چرخه ها روی 8نفر از هم کلاسی ها انجام میشه!و ما هم که داریم از فضولی می ترکیم به خانوم مارپل گفتیم تو رو خدا بی خیال هاف تایم آخرو استراحت بده!اونم گفت:اوکی!می بینی که چه خانوم روشن فکریه دیگه!ما هم این این 8دانش آموز ناکام رو دوره می کردیم و میگفتیم چی شده هی اینا گریه می کردن!حالا بعد تحقیق و تفحس(دیکتش درسته؟)فهمیدیم هی دل غافل دوباره درصد کاراگاه گجتی تو خون ناظما بالا رفته از اونجا که ابر و مه و خورشید و فلک در کارند با همدستی جمعی از آبدوغ خیارها در حین نقل و منقل مکتابات با دوست های منکر دیده شدن!

ناظم به یکی گفته:اون ماکسیما که اومد دم در چیکاره ی تو بود؟

شاگرد:به خدا داداشم!

ناظم:فردا که شناسنامه ی باباتو گذاشتم جلو چشت معلوم میشه داداش داری یا نه؟

نفرد دوم:ناظم:اون سوزوکی کی بود؟

 

شاگرد:خانوم به خدا بابام بود به خدا!ناظم:کی وام ماشین دادن به معلما که ما خبر نداشتیم بابات رفته سوزوکی خریده شیرینی نیاوردی؟(این یعنی خر خودتی)

حالا بچه های ما رو ببین چقدر قوه ی دروغ گوییشون قویه همه بعد از کلی سوتی گریان و زار برگشتند سر محل کار!

(حال کردین خودم در کردمااااااا!!!!)

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط ما سه نفر+1 |

بیب بیب بیب بیب بیب (با ریتم بخونین)

سلام بر دوستان خل از طرف فرگل

من یکی از افراد خطیر از خطیران فرزانگان و یکی از زیگزاگ های کلاس. براساسه تصرفی که در قانون اساسی انجام دادم و تغییری که در ماده ۲۳۵  بند ۱۳۱ داده شد ما سه نفر به ما چهار نفر ارتقا یافت .

عضو چهارم یه مشت سمپادی *فر*

منتظر اپ هایی که در اینده سوف خواهیم و خواهم داد باشوید .

 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط ما سه نفر+1 |

سلام جدی به همه!!!!

سلام به همه ی دوستای گلم!

یه آقایی به نام امید خان خواسته براش دعا کنیمحالا همه ی شما هایی که دلتون پاکه!شمایی که داری این نوشته رو می خونی برا هم وطنت دعا کن!هم برا آقا امید هم برا هر کی که نیاز به دعا داره!

خدا صدای همتون رو می شنوه!!

مر۳۰ از همه تون!!!

(خدا میبینی چند نفر رو فرستادم به درگاهت)

یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط ما سه نفر+1 |

سلام می کنم به تمام بروبکس نه تنها خاورمیانه بلکه ایران حالتون چطوره؟می دونم می خواین سایه ی ما رو با سنگ بزنین اما باید بگم که خیلی محکمیم چاکریم...واینا

شرمنده آخه می دونین در تمام این مدتی که ماها نبودیم خیلی اتفاقات جالب برامون اتفاق افتاده واینا...ما هم به خاطر همین می خواستیم سورپرایزتون کنیم واینا مثلا:امتحان های ترم دادیم با نمره  های زیبای خفته که حالا یه جلسه به اون اختصاص می دیم!و دوم اینکه کارنامه هامونو گرفتیم.سر امتحان زیست بود که ناگهان در این و آن هنگام یه دفعه دیدیم که وای وای ای وای خوابم که یا بیدار!دیدم که ناگهان یه دیدم که سرانجام و ناگهان و در آن لحظه دیدیم که امتحانمونو قراره تو کلاس خودمون بدیم یعنی با همون ترتیبی که نشستیم ما هم که چقد ناراحت شدیم از اینکه چرا جاهامونو عوض نکردن و ماها می تونیم تقلب کنیم(نمی دونید ما که تا فهمیدیم جاهامونو عوض نکردن در پوست خود گنجیدیم و از این حرف ها که یادم رفته!)خوب اومدیم شاد و شنگول و منگول و حبه ی انگور و آقاگرگه نشستیم روی نیمکتمون و حال کردیم

منم که دیگه خوشحال نشستم ئو با خدای خودم راز و نیاز کردم گفتم خدایا اگه این زیستو خوب بدم قول میدم درسای بعدیمو خوب بخونم(از همون دعاهایی که بچه ها موقع امتحانا می کنن)

خلاصه جونم براتون نگه خیلیRelaxخودکارمو درآوردم و منتظر بودم که ورقه ها رو بدن که دیدم دیریریرین!!!چی شد؟!یه صدایی اومد که شبیه صدای ناظممون بود که می گفت:مگه من مغز جغد خوردم که بذارم شماها یه جا بشینین(منظورش ما6نفر بودیم)بعد خیلی جالب و جذاب در3چشم به هم زده جاهای مارو عوض کرد البته برای رد گم کنی جای سه نفر دیگرو هم عوض کرد که خیلی تابلو نشه.ولی اصولا مشکلش با ما 6نفر بودیم یعنی من و سانای و نازنین و هاله و سمیرا و نسیم و مریم که شد 7 نفر مریم هم اشانتیون گروهمونه!

بعد من بسم الله گفتم و اسم و فامیلم نوشتم که ناگهان یه حالت خاص بهم دست داد یعنی یه آن(یه لحظه)چشم بصیرت پیدا کردم یعنی همه ی سوالارو با جواباشون می دیدم.میدیم که 20 شدم می دیدم که معلممون سرصف منو تشویق می کنه و اینا..منم که خیلی خوشحال و شادمان فقط داشتم از اون طبیعت زیبا نهایت فیض و کمال رو می بردم و اینا...که در آن لحظه و آن هنگام یه صدایی اومد که می گفت 25 دیقه به پایان امتحان مونده که یهو چی شد من از خواب چشم بصیرت و اینا بلند شدم به خودم اومدم دیدم پهووووووووو!ما خواب بودیم و خودمون خبر نداشتیم!بعد دوباره داشتم با خودم به اون رویاهه فک کردم که گفتن15 دیقه به پایان امتحان مونده که دوباره به خودم اومدم و دیدم که شونصد تا سواله و من هیچکدومو ننوشتم ولی خدا چون می دونست خواب دینی و اسلامی و بصیرت و اینا...دیدم کمکم کرد و با هدایت و کمک و استعانت از هدایت و راهنمایی دوستان سوال ها رو یادداشت کردم ولی اونقدر سر و زیاد بود که معلممون دیوانه ای از قفس پریده شده بود بیچاره هی می شنید هی بچه ها می گفتن:سوال2.الف و 3.ج و 4.ب و اینا بچه ها انقدر بلند به همدیگه جوابارو می گفتن ولی بازم دمپایی(استعاره از منگل)های کلاسمون نمی فهمیدن که معلممون می گفتم بابا من دارم می شنوم تو نمی شنوی؟!بعد دیگه همین و اینا...

بعد من چون توهم همون خوابو داشتم و اینکه چقدر خدا منو دوست داره و اینا  که بهم چشه بصیرت داده و اینا دیگه برای امتحان بعدمون که عربی بود نخوندم و اینا

سرجلسه ی امتحان از شانس میمونمون معلم فیزیکمون مراقبمون شد یعنی زنگ اون حتی جرات نداری خودکارت که افتاده برداری چون در یه چشم به هم زدن از کلاس میندازتت بیرون و ورقتو پاره پوره می کنه و اینا برای همین بدبخت شدمو هیچ یاری و مودتی نصیبم نشد منم که دیدمن از دوستام چیزی بهم نمی رسه به خدا متوسل شدم و گفتم که ای خدا به من چشم بصیرت عطا کن و اینا که دوباره یه صدایی شبیه صدای جبرئیل بود که می گفت :ما به تو ای پانیذ چشم بصیرت عطا نکردیم( گشتیم نبود نگردید نیست)و اینا که در این لحظه معلممون ورقمو ازم گرفت یه آن خوف کردم که خدایا تما منو در لحظه ی حرف زدن با جبرئیل دیده فک کرده که من با جبرئیل دارم تقلب می کنم و اینا ولی بعد از جیم ثانیه متوجه شدم که بابا وقت امتحان تموم شده و اینا و اینم از امتحان دوم که تقدیم حضورتون شد حالا یه سری بزنیم اتاق فرمان ببینیم چی برامون آماده کرده ؟!

ببک ببک ببک انتخابی مطمئن

حمید شامپومون چیه؟صحته!

دیریریرین!من پانیذ(به نام)هستم.بسم الله الرحمن الرحیم!از کوچکی بزرگ شدم و اینا...پارسال رتبم 1000000000000بود ولی امسال از وقتی رفتم کلاسای...رتبم شد1(حال کردین؟!)

در همون آن دیدم که7معلم لاغر 7معلم چاقو می خورن بعد رفتم به یه دوستم که معبره گفتم گفت این تعبیرش اینه که تا7سال معدلت20 میشه ولی 7سال معدلت 20 نمیشه!

سر امتحان زبانم اومدیم دیدیم که ناگهان در همان لحظه صندلیامونو عوض کردن یعنی من افتادم کنار یه پیش ریاضی که از خودمم منگل تره حالا خر بیار باغالی بارکن.یه دور سولارو نیگا کردم و دیدم واینا که از 20 تا سوال 3 4 تاشو بلدم واینا که در این هنگام خواستم از بغل دستیم بپرسم  واینا که دیدم بابا اینا اصلا امروز امتحان ندارن و اینا حالا ببر بیار باغالی بار کن

اینم از شانس میمون من که دوباره نصیبم شد واینا و...بعد صدای معلممون از سالن اومد که خدارو شکر کردم که چه خوب شد که اومد واسه رفع اشکال واینا وقتی اومد رسید به کلاس ما از همون بدو ورودش انگلیسی بلغور می کرد واینا ما هم که نه تنها هیچی نفهمیدیم بلکه یک کلمه هم نفهمیدیم واینا از سانای پرسیدم چیزی فهمیدی؟اونم گفت نه پاشدم با کمال ادب و احترام میمون و اینا گفتم خانوم pleaseیه زیر نویس پایین حرفاتون بنویسین ما هم یه چیزی بفهمیم دیدیم نه بابا بدتر شد حالا هم فارسی حرف میزد و هم انگلیسی دیدیم نه بابا این جوری نمیشه پا شدم گفتم خانوم اون حرفایی رو که می زنی دوبله کن تا ما یه چیزی حالیمون بشه بعد دیدم خانوم داره میگه بغل دستیم داره اخبار ناشنوایان می گه لطفا به اون گوش کنین و اینا که در این لحظات فرخنده و خجسته و پیروز من تات شدم و اینا

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط ما سه نفر+1 |

کشف النمایشات فی کلاس الفرزانگان...

سلام جیگران!اهوم م م... !

بعد از سال ها انتظار اومدیم خدمتتون تا در وقت گرانبهایتان بچپیم.

هم اینک گوش جان می سپاریم به خاطراتی چند از زنگ دینی .بابا!اعصابه این معلم اصلا بیش از حد فلکسیبله (معطوفه)((انعطاف داره))تو زنگ این معلم هر چیزپیدا میشه به جز خود زنگ.از خوردن ناهار و تغاذیه و مطالعه ی کتابات متفرقه که بگذریم یه سری اتفاقات محترقه و متفرقه ی دیگه هم اونروز اتفاق افتاد!

اونروز زنگ دینی بود که چند نفر از قناری های زبون بسته(استعاره از بچه های کلاس)رفته بودن پای تخته(کشانده شده بودن)که یکهو پارازیت های یکی از بچه های گل گلاب (بکس خودمون)به سنگ خورد به طرز فجیعی ضایع شد.در هم اکنون بود که یکی از بچه ها گفت:اهوم م م...بوی دماغ سوختگی میاد!در همین لحظه چشتون روز خوب ببینه که یک دفعه این آرزوی دیرینه به حقیقت پیوست و بوی سوزانندگی آمد.

کمیسر لسکو(معلممون)گفت:این بو از کجاست؟؟؟

تخت های آخر:خانوم از بیرون!

کمیسر لسکو:پنجره ها رو ببندین!

تخت های آخر:نه خانوم بذارین بوی دود بره بعد.

کمیسر لسکو:(مشکوک میشه)

کمیسر لسکو:(از جاش خیز بر میداره. می پره میره بالا !میاد پایین!ذره بینشو در میاره!)

بچه ها کلاس به غیر از تخت های آخر: (سرشون رو 180 درجه به عقب چرخوندن)

کلاس منفجر میشه!!!!!!!!!!!

می دونین چی شده بود از قسمت کشوی نیمکت تخت آخر دود در می اومد و یکی از بچه ها هم سرشو چپونده بود زیر نیمکت.

ادامه ی اتفاق:

کمیسر لسکو: (می دود به ته کلاس)چی کار می کنی؟

مجرم:هیچی!!!!!!!

کمیسر لسکو:این دودا چیه؟

مجرم:هیچی!

کمیسر لسکو:باشه!نشونت میدم!

مجرم:(نیشش تا بنا گوش باز میشه)

راوی:این در حالی بود که دانش آموز بیچاره کاری نکرده بود .فقط داشت مقداری پلاستیک اضافی که توسط بچه های کلاس گردآوری شده بود را آتش میزد!فقط همین!

کمیسر لسکو:بیا پای تخته می خوام ازت درس بپرسم!

دانش آموز(مجرم)خانوم اسممو بگین بیام؟

کمیسر لسکو:باشه!(خط و نشون می کشه و بعد به افکار عمیقی فرو میره که اسم دانش آموز یادش بیاد )

نمی تونه.از فرصت اول که مقایسه با دفتر کلاسیه استفاده می کنه!ولی نمی تونه!

فرصت دوم:سوال کردن از بچه های آبدوغ خیار کلاسمونه!

یکی از بچه ها لوش میده!!!!!!

دانش آموز قصه ی ما رفت پای تخته ولی با همکاری و مودت هم کلاسی های گرام (ما رو میگه!!!!!)توانست با کسب نمره ی20با افتخار به سر جایش بازگشته و به کارهای بسی مهمتر خود برسد!

دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط ما سه نفر+1 |

در موردات خودمون

نازنین:موجودی در نخجیرگاه دشمن پسر تهمینه شاه سمنگان و هماورد کاووس می باشم.

سانای:موجودی لعل آبدار و قلب و فواد دارم و سپاس گزاری می نمایم.

پانیذ:موجودی ابتر و ناقص در خلآ اساسی و گاهی متآلم و دردمند می باشم.در رثای شهیدان تعزیه و مرثیه می گویم.

منبع:املای شماره 1 زبان فارسی1

شنبه دوم آذر 1387 توسط ما سه نفر+1 |

سلاااااااااااااااااااااااااام

سلااااااااام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حال شما؟احوال شما؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irما می خوایم مدرسمونو براتون توصیف کنیم البته به زبون مادری!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمی دونید آخه معلمای ما خیلی خوشگلن(منظور خوشگل نیستن اصطلاحیه که بعدا می فهمین)خیلی می فهمن خیلی باهوشن خیلی میمونن(البته اولویت رده بندی در دست کسانی است که خیلی جک تشریف دارن)ما می خوایم همه ی معلمامونو توصیف کنیم که فردا مادرشونو نیارن رو ما که چرا بچه ی ما رو توصیف نکردین!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

کادر دفتری:

مدیر:

خب اول می خوایم مدیرمونو توصیف کنیم:مدیر ما گلی ست از کل های بهشت.خصوصیات وی:خیار شو، آب نبات ،چوبی ساقه، طلایی بیسکوییت مادر ،میمون و...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

(دلیل اینکه اینقدر از کلمه ی میمون استفاده می کنیم اینه که علاقه ی شدیدی به این حیوون داریم چون خیلی حیوون جالبیه خیلی شبیه سورژه های ماست)خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ناظم ها:

ناظم شماره ی 1 چهار ساله ناظممونه در طی این چهار سال چندین بار اسم ما توسط این موجود خارق العاده به دفتر انضباطی منتقل شده.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir چون من خواننده ی مدرسمونمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir به همین دلیل توسط نپتون های مدرسه(خبر چین های مدرسه)لو رفته وتات(کلمه ای است زیبای خفته به معنی ضایع و منگل...) شده ام.البته یه یار باوفا داره که همیشه کنارشه مثل رخش رستم و این چیزی نیست جز دفتر انضباطی با یک خودکار بیک آبی.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ناظم شماره ی2 تازه اومده و ناظم راهنمایی هاست ولی عین گاو فضولی می کنه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدر حد تیم ملی(آرایه ای مجاز دارد :منظور ایران نیست نه تنها ایران نیست بلکه ایران هم نیست)

و یه خصوصیت جالب دیگه ای که داره اینه که بیش از حد لب و لوچشو تکون می ده وقتی از دور نیگاش می کنی که با یکی حرف می زنه و صداشو نمی شنوی کرکر خنده ست.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 معاون پرورشی:

خوشگل خوش تیپ در حد میل گرد مارال دوست داشتنی=کنایه از ضایع  و زشت و تات بودن است.ولی یه چیزی رو که باید اعتراف کنم اینه که یه خورده مهربونه گفتم یه خورده تو حس نرینخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

قابل توجه برای آقایان:ازدواج نکرده فکر کنم 50سالش باشه.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

معاون آموزشی:

عین خر کار می کنهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ما تا حالا ندیدیم اون کار کنهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خداوکیکی من نمی دونم اون واسه چی حقوق می گیره؟هان.........نه بی انصافی شد یه چیزی یادم افتاد .حدود 2 سال پیش یه بار اومد کلاسمون و گفت:امروز فوق برنامه ی ریاضی دارین...20+امتیاز برای وی.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irولی خیلی خوشتیپه نزدیک 40 سالشه مانتو و شلوار مجلسی می پوشه با کفشای اسپرت بچگونه که منم نمی پوشم.

سیاه لشکر:

راستی یه چند نفرم توی دفترمون سیاه لشکر داریم که من حتی اسماشونم نمی دونم ولی به هر حال یه فعالیتایی رو انجام می دن مثلا:شبا دندوناشونو مسواک می زنن، شبا زود می خوابن،خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir صبحا زود بلند می شن ،صبحا دست و صورتشون می شورن پس باید حقوق بگیرن...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط ما سه نفر+1 |

معلم ورزش

سه سال معلممونه .علت اینکه می خوام اول از همه اونو توصیف کنم اینه که وضعیت روانی حادتری نسبت به بقیه داره خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

کلا اندامش که باربیه. وزن:90کیلو قد:30 و1سانتی متر خوشتیپ خوشگل ابروهای کمونی صورت آسمونی مدادپاک کنی شلوار پارچه ای دمپا گشاد.راستی یه مانتو داره که سه ساله اونو می پوشه ولی امروز یه مانتو دیگه خریده20+امتیاز برای وی.سه خصوصیت اصلی وی:1-دیوونه2-دیوونه3-دیوونهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

وقتی دارو هاشو نشسته می خوره میاد تو کلاس ما رو بغل می کنه می گه پانیذ من بیا بغلم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irراستی پیر دختر هم هست .وسط ابروهاشو برنداشته و این به زیبایی ایشان افزوده است.انقدر مهربونه که نه تنها خصوصیت شخصیتی وی محسوب میشه بلکه  شخصیت خصوصیتی شم محسوب میشه.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط ما سه نفر+1 |

RSS 2.0

Design By Parstheme